قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

139

تاريخ الفي ( فارسى )

القيمة . پيوسته با شما مىگفتم كه عجم را در مدينه مگذاريد . شما بر من غالب آمده مىگذاشتيد . « 1 » و در بعضى از روايات وارد شده كه گفت : يا بن عباس ، بفرما تا در مدينه ندا كنند كه ابو لؤلؤ اين كار را به وقوف و استصواب شما كرده ، يا من عند نفسه بر اين امر جرأت نموده ؟ اهل مدينه يكباره فرياد برآوردند كه معاذ اللّه كه اگر ما را از اين حركت قبيحه شعور بوده و به خاطر ما خطور كرده باشد . به خدا سوگند كه جملگى راضى و خوشنوديم به آنكه خداى تعالى از عمرهاى ما كم نموده بر عمر عمر افزايد . و مروى است كه عبد الرحمن بن عوف چون به خانهء جناب خلافت‌مآب رفت ، فرمود نيكو آمدى . داعيهء آن دارم كه خلافت و [ 17 ب ] ايالت مسلمانان در قبضهء اقتدار تو باشد . عبد الرحمن گفت : من تحمّل اين امر ثقيل نتوانم كرد . گفت : پس ساعتى با من همدمى كن تا به حضور تو در عهدهء جمعى كه پيغمبر ، عليه السّلام ، از ايشان [ هنگامى كه ] به عالم بقا رحلت فرمود [ راضى بود ] مشورت نمايم . آنگاه عثمان بن عفّان ، علىّ مرتضى ، زبير بن العوّام و سعد بن ابى وقّاص ، رضى اللّه عنهم ، را طلبيد - در آن ولا طلحة بن عبيد اللّه به كفايت بعضى از مهمّات خود به جايى رفته بود - و گفت : بدرستى كه من نظر در امر مسلمانان كردم و تأمّل بسيار نمودم ، شما را رؤسا و مقتداى مردم ساختم و سزاوار نيست كه خلافت اهل اسلام در كف كفايت و اهتمام ديگرى غير از شما باشد . بايد كه بعد از وفات من سه روز انتظار حضور طلحه بكشيد . اگر در مدّت مذكور اقتضاء خلافت او كند ، خليفهء من باشد . و روايتى آنكه گفت : گمان من اين است كه والى مسلمانان نشود مگر يكى از اين دو مرد : على يا عثمان . اگر بر عثمان مسلّم شود ، بدرستى كه وى مردى قرابت دوست است ، پاى به گردنش فرو كند [ ! ] . و اگر با على قرار يابد ، وى مردى است مزاح‌دوست . « 2 » خلافت را جدّ مىبايد . و روايتى آنكه گفت : اگر سعد را خليفه گردانيد اهل و محلّ آن است ، و الّا امر به هركه قرار گيرد بايد كه در دفع اعداء دين به وى استغاثه جسته ، سخنى كه در آن بابت گويد به جان بپذيريد ؛ و هركه را حاكم و عامل ناحيه‌اى گرداند ، قبول نماييد . بدرستى كه من او را از امارت

--> ( 1 ) . مسعودى مىنويسد : عمر اجازه نمىداد هيچ‌كس از عجمان وارد مدينه شود . مغيرة بن شعبه به دو نوشت : « من غلامى دارم كه نقّاش و نجّار و آهنگر است و براى مردم مدينه سودمند است . اگر مناسب دانستى اجازه بده او را به مدينه بفرستم . » و عمر اجازه داد ؛ - مروج الذهب ، ج 1 ، ص 677 . ( 2 ) . مزاح و شوخ‌طبعى از جملهء صفات حسنه و محموده است نه از صفات مذمومه ، چنان كه انبياء خدا نيز واجد اين صفت بودند . چه كسى از على ( ع ) جدّىتر در ادامهء راه تعيين شدهء رسول اللّه ( ص ) ؟ عمر در جايى ديگر ضمن صحبت با ابن عباس « كمى سنّ و محبتش با خويشان » را بهانهء انتخاب ذكر كرده است ؛ - بحار الانوار ، ج 8 ، ص 306 ؛ معرفة الحق و اليقين ، ص 304 .